از پیاده روی که حرف می زنم، از چه حرف می زنم؟

31 مرداد 1395 - 12:00 dsfr.ir/ow9m2

از پیاده روی که حرف می زنم، از چه حرف می زنم؟
deviantart.net
پیاده روی در خیابان های لندن

پیاده روی فقط ورزش نیست، مبارزه است، آزادی است، تفکر است، تنهایی است، و درآمدن از تنهایی.

برای مدتی طولانی در دهۀ 1980، ظاهرا هیچ کاری نمی کردم جز اینکه در شهر پیاده روی کنم. چندین تکنولوژی جدید در این راه یاور من بود؛ مثلا اولین دوران بزرگ از کفش های کتانی مدرن که حتی افرادِ دارای کفِ پای صاف را نیز قادر ساخت تا روی چیزی نرم و بالش مانند قدم بردارند. سپس واکمن ها وارد عرصه شدند و هر گام از مسیر را برایتان مانند فیلمی از خودتان کردند. دورۀ اولین پرسه زنی ها میان ظهور دو چیز رقم خورد: نخست، چراغ های گازی در خیابان که گردش بیست و چهار ساعته را در شهر ممکن ساخت و دوم، اتومبیل ها که شهر را مجددا پر سروصدا کردند. به همین ترتیب پیاده روی در دهۀ 1980 نیز بین این دو اختراع قرار گرفت: واکمن که ناگهان سروصدای اتومبیل ها را خنثی کرد و تلفن همراه که به جای آرامش باجه های تلفن، گوش به زنگیِ همیشگی و دیوانه وار ما را جایگزین کرد.

اینکه چرا مردم راه می روند، سؤالی دشوار است که آسان به نظر می رسد. از نظر ما انسان ها، راه رفتن روی دو پا چنان بدیهی به نظر می رسد که به ندرت به دشواری های این مزیت فکر می کنیم. مرد داروینی در نمودار معروفِ داروین، خودش را از حالت چهار دست و پایی هراس زده به پیمایشگر قوی قرن ها تبدیل می کند و این پیشرفتی طبیعی به نظر می رسد: ابتدا از حالت خم شروع می کنید، بند انگشت ها روی زمین کشیده می شوند و با کم رویی برای تکه غذایی روی زمین می گردند، سپس به آهستگی بلند می شوید تا به وضعیت کنونی برسید، به آسمان ها خیره می شوید و خدایانی را دست و پا می کنید که بر آن ها حکمرانی می کنند. اما حساب کردنِ مزیت های راه رفتن واقعا کاری سخت بوده است.

حدس برخی زیست شناسانِ تکامل باور این است که یکی از مزیت های عمده ممکن است این باشد که راه رفتن روی دو پا، دست هایتان را آزاد می کند تا به چیزی که ممکن است غذایتان شود، سنگ پرتاب کنید. شاید هم به دیگر موجودات دوپایی سنگ پرتاب کنید که به شما سنگ پرت می کنند تا شما را غذای خودشان کنند. گرچه راه رفتن روی دوپا ظاهرا بر پرتاب سنگ تقدم دارد، زیست شناسان خاطرنشان می کنند که در موارد زیادی راه رفتن روی دو پا با پرتاب سنگ همراه نیست؛ چراکه راه رفتن روی دوپا بین ما و پرندگان، ازجمله شترمرغ ها و پنگوئن های بامزه و نیز خرس های خشمگین مشترک است. در عین حال، کمردردهای اجتناب ناپذیرِ انسان، مثلِ دردهای ناگزیر مادر هنگامِ زایمان، شاهدی است بر اینکه ماهیت تکامل، مانندِ مُسکّنی موقت است؛ بهترین راه حلی است که فعلا وجود دارد.

اما در طول زمان، کارهایی که با هدفی خاص می کنیم، هرچقدر هم آغازشان تیره وتار باشد، به کارهایی تبدیل می شوند که برای لذت می کنیم؛ به خصوص زمانی که دیگر مجبور به انجام آن کارها نیستیم. وقتی چنین کارهایی را به قصد لذت انجام می دهیم، به نوعی فلسفه یا طلبِ سود پیوند می خورند. دو شرح جدید از این فرایند اخیرا منتشر شده است. گرچه این آثار گاهی با شما کاری می کنند که دوست داشته باشید سنگ پرتاب کنید، اما هر دویشان نشان می دهند که پیاده روی در دنیای مدرن به چه معناست.

کتاب پیاده روی؛ زمانی که نگاه کردن به پیاده رویِ مردم، ورزش محبوب آمریکا بود نوشتۀ متیو آلجیو 1 (انتشارات شیکاگو ریویو) از آن دست کتاب هایی است که دنیایی فراموش شده را با چنان جزئیاتی آشکار می کنند که در ابتدا خواننده برای چند لحظه فکر می کند که نویسنده، دستش انداخته است. چگونه شرح چنین اشتیاق پیچیده ای، با آن همه آگهی های دستی، سرتیترهای پر سروصدا، عکس های خشک و رسمیِ پرتره و کارتون های با نشاط در روزنامه ها، تا این حد ناشناخته باشد؟ اما تمام این ها روزگاری اتفاق افتاده است. تا چندین دهه در اواخر قرن نوزدهم، ورزش محبوبِ تماشاگران در امریکا، مشاهدۀ افرادی بود که درون ساختمان های بزرگ، به طور دورانی راه می رفتند.

داستانی که آلجیو نقل می کند، در سال 1860 در دوران شروع جنگ داخلی آغاز می شود. یکی از اهالی نیوانگلند به نام ادوارد پیسن وستن شرط بندی طنزآمیزی با دوستش می کند که اگر لینکلن در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شود، او تمام راهِ ساختمانِ کنگرۀ ایالت ماساچوست در بوستن تا کاخ نیمه تمام کنگره در واشنگتن را در ده روز پیاده خواهد رفت. لینکلن پیروز شد و وستن ده روز قبل از روز معارفه، مسیر خود را آغاز کرد. البته او نتوانست به موقع به مقصد خود برسد؛ اما آن طور که روزنامه ها گزارش می دهند، راه پیمایی او ملتی را به وجد آورد که نیازمند تفریحات کوچک بودند. بدین صورت او به قهرمانی امریکایی تبدیل شد: نسخه ای از چارلز لیندبرگ2، اما با کلی تاول و پینه. وستن که از شهرت جدید و پول حاصل از آن خوشش آمده بود، تصمیم گرفت که این برنامۀ جالب را ادامه دهد. او پس از پایان جنگ، شروع کرد به شرکت در مسابقه های ماراتون پیاده روی شش روزه در شیکاگو، نیویورک و سرانجام لندن: هر روز به جز یک شنبه ها.

موج های زیادیْ جامعۀ توده ای را به حرکت در می آورند و این موج ها هم مانند موج های اقیانوسی دلیل خاصی ندارند

طی دو دهه بعد، زمانی که بیس بال به سمت و سوی آماتوری رفته و بوکس طرف دار چندانی نداشت، پیاده روی به محبوب ترین ورزش برای تماشاگران آمریکایی تبدیل شد و وستن هم شخصیت محوری آن بود. او در عملی زیرکانه، ظاهری خاص و ثابت برای خود انتخاب کرد که شامل لباس شکار یک اشراف زاده، چکمه و یک چوب سوارکاری بود. پس از مدتی، مهاجر ایرلندی فقیری به نام دنیل اولیری در ظاهرِ مخالف او به صحنه وارد و به رقیب بزرگ او تبدیل شد. آن ها طی چندین جلسه طولانی در چندین شهر با یکدیگر رقابت کردند: مسابقات پیاده روی و رقابت های نمادین طبقاتِ مهاجر در مقابل بومی ها. اولیری همچون جکی رابینسن3 به عنوان افتخاری برای نژاد خود به شمار می آمد که حیثیت ایرلندی ها را باز گردانده بود. حیثیت آنان به خاطر جریان اخیرِ فردی دیگر به نام اولیری وگاوش لکه دار شده بود. شور و شوق طبقۀ کارگر برای این رقابت ها چنان شدید بود که به زودی نیاز به ورزشگاه های سالنی ایجاد شد. در نیویورک، میدان اسب دوانی رومی بارنم4 را ابتدا با نوعی چادر و چندی بعد با سقفی واقعی پوشاندند. یکی از اهداف این کار، برگزاری ماراتون های پیاده روی بود. سرانجام این میدان اسب دوانی به باغ میدان مدیسن تبدیل شد که متأسفانه امروزه از دست رفته است. در آنجا شرکت کنندگانْ پیاده روی می کردند و همان جا بود که در سال 1879، وستن که تازه از ماجراجویی های خود در لندن بازگشته بود، مانند قهرمانی مورد استقبال قرار گرفت.

این ورزش به طور شگفت آوری پذیرای افراد بااستعداد بود. برخی شرکت کنندگانْ سیاه پوست بودند؛ مثل جکی رابینسنِ واقعی در این ورزش، فردی به نام فرانک هارت که اولیری از او حمایت می کرد و به همین خاطر به او «دن سیاه» می گفتند. حتی اسطوره های زن هم در این ورزش حاضر بودند؛ نظیر ایدا اندرسن که در ولز آموزش دید و با قایق به آمریکا رفت تا با هدف دریافت پول در این مسابقات شرکت کند. این پیاده روندگان، اولین ستاره های ورزشی فرهنگ توده ای بودند: وقتی یکی از شرکت های دخانیات، کارت های تجاری در پاکت های سیگار گذاشت، در این پاکت ها تصویر شرکت کنندگان مسابقات پیاده روی بود. اولیری پس از مسابقه ای در لندن به شهر زادگاه خود در ایرلند بازگشت و او هم مانند قهرمانی مورد استقبال قرار گرفت.

چه چیز می توانسته است باعث محبوبیت تماشای پیاده روی افراد به مدت چندین روز شود؟ آلجیو هنگام بحث دربارۀ لحظۀ بالا گرفتنِ جنونِ این ورزش در شیکاگو می گوید که دلیل محبوبیت پیاده روی این بود که چندان چیز دیگری وجود نداشت که طبقۀ کارگر آن را تماشا کنند. باوجوداین در ادامه انگلیس را می بینیم که در آنجا نیز این ورزش به همان اندازه محبوبیت داشت. گرچه سالن های تئاتر یا موسیقی ارزان قیمت در شیکاگو برای طبقۀ کارگر وجود نداشت، در لندن مواردی از این دست بسیار بوده است. واقعیت این است که موج های زیادیْ جامعۀ توده ای را به حرکت درمی آورند و این موج ها هم مانند موج های اقیانوسی دلیل خاصی ندارند: بادی اتفاقی باعث بر انگیختن موجی می شود، موج به صخره می خورد و سپس می شکند. در اواخر دهۀ 1870، افرادی به نفرت و مخالفت از پیاده روی و سخنرانی علیه آن برخاستند. این افراد اکثرا واعظان نیویورک سیتی بودند که آن را ورزشی «گلادیاتوری» می دانستند. چندی بعد قانونی تصویب شد که هنوز هم در اسناد حقوقی موجود است: «ماراتون های شش روزۀ پیاده روی ممنوع است.»

آن طور که می بینیم، چندی بعدْ این رقابت ها دیگر واقعا مسابقه های پیاده روی نبودند؛ بلکه چیزی بی رحمانه تر بودند یا شدند. این ها رقابت های نخوابیدن بود. تواناییِ خوب پیاده روی کردن که پیش تر مربوط بود به داشتنِ گام های عجیب و بلندِ وستن یا گام های سبُک اولیری، جای خود را به توانایی بی رحمانۀ بیدارماندن به مدت شش روز داده بود. وستن سرانجام اعتراف کرد که هنگام مسابقه، برگ های کوکا5 می جویده است؛ البته او هم مانند بری باندز6، هرگونه تأثیر مثبت این ماده را به کل انکار می کرد. مردم نمی آمدند تا راه رفتنِ شرکت کنندگان را ببیند؛ مردم می خواستند افتادنِ آن ها را ببینند.

هدف پیاده روی، یافتن دوست نیست؛ بلکه به اشتراک گذاشتن تنهایی است

مسابقۀ پیاده روی در دوران اوج خود، نه یکی از بازی های جذاب از عصر معصومیت، بلکه برهه ای دیگر از علاقۀ انسان مدرن به نمایش استقامت انسان بود. پیشرفت تکنولوژی، این نمایش را به چیزی نامتعارف تبدیل کرده بود. چیزی هم که به آن دامن می زد، همان کنجکاوی ای بود که امروزه مسابقات دربی تخریب7، کتاب های زنده ماندن در اورست، بدل کاری های دیوید بلین در یخ و برنامه های تلویزیونی نظیر «جان به دربرده» و «کشتی رانی مرگبار» را به وجود می آورَد. میل ما به تماشای افرادی که از خستگی می افتند، مرتبا از شکلی به شکل دیگر تغییر می کند و شاید دلیلش این باشد که از لذتی که از شکل های قبلی برده ایم، خجالت می کشیم. و شاید به همین علت باشد که وقتی فردی از صحنۀ این نمایش ها خارج می شود، به ندرت اثری از خود باقی می گذارد. ما چشم هایمان را به افق می دوزیم تا مبادا با شرمندگی نگاهی به پشت سرمان بیندازیم.

فلسفۀ پیاده روی کتابی پرفروش بوده است که «جان هو» آن را از فرانسه ترجمه کرده است، فردریک گروس8 نویسندۀ کتاب در اولین پاراگراف از کتابِ خود که فقط یک جمله است، چنین می نویسد: «پیاده روی ورزش 'نیست'.» اما خواننده ای که به تازگی در جریان قرار گرفته است، دوست دارد فریاد بزند: «پس وستن و اولیری و اندرسن چه؟» اما حرفش را هم نزنید. گروس استاد فلسفه در یکی از دانشگاه های فرانسوی است؛ در واقع بهترین دانشگاه فرانسه، یعنی دانشگاه پاریس 12 و همچنین مدرسۀ بزرگ علوم سیاسی پاریس. اما اگر حتی این را از قبل هم ندانید، بعد از خواندن کمی از کتاب می شود چنین حدسی زد. او از آن دسته افرادی نیست که علاقه داشته باشد قبل از نوشتن، در گوگل دربارۀ «تاریخ ورزش پیاده روی» جست و جوی کوچکی انجام دهد. او نه استدلال هایی تاریخی می دهد و نه شواهدی برای تأیید آن ها می آورد و نه شرح وقایع می دهد و نه با تفسیر، ماجرا را روشن می کند؛ بلکه اظهاراتی غیب گویانه مطرح می کند و برای تأیید آن ها، اظهارات غیب گویانۀ دیگری می آورَد. در این بازی، چیزی که اهمیت دارد، میانگین تعداد ضربات موفق است: اگر از هر ده سخن غیب گویانه، چهار تای آن ها سخنان غیب گویانۀ جذاب باشند، شما برده اید.

در واقع بسیاری از اظهارات غیب گویانۀ گروس جذاب اند؛ این سخنان اگر شما را کاملا متوقف نکنند، سرعتتان را به سوی اطمینان کُند می کنند. او به ما می گوید که هدف پیاده روی، یافتن دوست نیست؛ بلکه به اشتراک گذاشتن تنهایی است: «چون تنهایی را نیز می توان مانند نان و نورِ روز به اشتراک گذاشت»؛ زندگی کانتِ فیلسوف «مانند یک کاغذ دست نوشتۀ نت های موسیقی دقیق بود»؛ در هنگام پیاده روی، بدن «دیگر در یک منظره نیست، بدن به خودِ منظره تبدیل می شود» وقس علی هذا.

نظریۀ بزرگ گروس دربارۀ پیاده روی که از تمام انتزاعات برداشت شده، این است که اصولا سه نوع پیاده روی وجود دارد. نوع اول و اصلیِ پیاده رویْ متفکرانه است. این کار را برای درست کارکردن فکرتان می کنید. نوع دومْ پیاده روی «شکاکانه» است. این نام برگرفته از شکاکان یا کلبیونِ یونان باستان است. آن ها افرادی ناهنجار و بی خانمان بودند که قراردادهای اجتماعی، سنت ها و لباس ها را به سخره می گرفتند. نوع سوم هم ترکیب متفکرانه و بدبینانه است که همان راه رفتن افراد در شهر در دنیای مدرن را رقم می زند؛ یعنی چیزی که گاه به آن «پرسه زدن»9 می گویند. نظریۀ گروس این است که این سه نوع پیاده روی که در طول زمان توسعه یافته اند، اکنون در کنار یکدیگر قرار دارند؛ هرچند همان طور که انتظار می رود، کالایی شدن در نظام کاپیتالیسمْ این همزیستی را دشوار می کند.

پیاده روی معادلِ غربی چیزی است که آسیایی ها با نشستن به دست می آورند؛ مدیتیشن

پیاده روی متفکرانه، نوع مورد علاقۀ گروس است: پیاده روی زائران در قرون وسطا، پیاده روی های ژان ژاک روسو، هنری دیوید تورو و زندگی روزمرۀ کانت. این کار معادلِ غربی چیزی است که آسیایی ها با نشستن به دست می آورند. پیاده روی گونه غربی مدیتیشن است: «وقتی پیاده روی می کنید، هیچ کاری نمی کنید، به جز راه رفتن. اما اینکه کاری به جز راه رفتن نداشته باشیم، باعث می شود بتوانیم حس نابِ هستی را بازیابی کنیم و لذت سادۀ وجود را مجددا تجربه کنیم. سرتاسر دوران کودکی مملو از این لذت است.» گروس خاطرنشان می کند که بی دلیل نیست که یکی از مکاتب غالب فلسفی در دنیای باستان که در قرون وسطا نیز احیا شد، فلسفۀ «مشاء» نام داشته است. رافائلِ نقاش در نقاشی آبرنگیِ بزرگ خود از جمعِ فیلسوفان باستان که معمولا آن را «مدرسۀ آتن» می نامند، افلاطون و ارسطو را سرپا و در حال حرکت نشان می دهد؛ یعنی با وجود اینکه نقاشیْ آن ها را در جای خود ثابت نگه می دارد، باز هم در حال راه رفتن اند و به سوی فیلسوفان دیگر حرکت می کنند، نه اینکه در مقامی بالاتر از آن ها قرار داشته باشند. حرکت و ذهن در تفکر غربی پیوند دارند.

اما برعکس، فیلسوفان کلبی معمولا فقط دوره گردی می کردند؛ یعنی فقط در چند محله چرخ می زدند تا دیگر افراد را اذیت کنند. گروس می نویسد: «تمام سازش ها و قراردادهای پیش پا افتادهْ مورد تحقیر و تمسخر قرار گرفته و به باد استهزا گرفته می شوند. پیوند فلسفۀ کلبیون با وضعیت فرد پیاده رو بسیار بیشتر از نوعی حس بی ریشگی سطحی است: ابعاد وجودیِ نهفته در این گردش های بزرگ وقتی وارد شهرها می شود، مثل دینامیت می شود.»

از این دو، یعنی پیاده روانِ متفکرِ روستایی و پرسه زنانِ ستیزه جویِ شهری، تمامِ دیگر انواع پیاده روی به وجود می آید. پیاده روی مدرنی که ما پرسه زدن به شمار می آوریم، یعنی پیاده روی قرن نوزدهمی بودلر و مانه که بنیامین بعدها آن را بسیار تکریم کرد، در واقع ترکیبی است از فرار فرد متفکر از خودآگاهی و هیاهوی درون با تلاش فرد شکاک در جهت فرار از نقش های اجتماعی. پرسه زدن بازنمودی از شک گرایی است؛ اما آراسته و مرتب و فقط گاه گاهی متعهدانه.

افق گروس چند نویسندۀ امریکایی را نیز در بر می گیرد که به طور عجیبی شامل جک کرواک نیز هست؛ آن رانندۀ اصیل آمریکایی. اما اکثر نویسندگانِ مدنظر او پاریسی اند. او هیچ اشاره ای به قدم زنندگانِ بزرگ نیویورکی نمی کند: از والت ویتمن گرفته تا آلفرد کازین؛ چه رسد به اینکه قدم زنندگان باغ میدان مدیسن را مدنظر قرار دهد. او حتی نقل قولی از کتاب های بزرگ نیویورکی دربارۀ پیاده روی نیز نمی آورد. آیا نیویورک چیزی خاص به مفهوم پیاده روی می افزاید؟ با بازخوانی قدم زنندگان نیویورکی، نکته ای می یابید که متفکرین کلبی مسلک پاریسی از قلم می اندازند: پیاده روی در نیویورک، حتی بدون همراه، هنوز هم می تواند نشانه ای از همراهی و پیوند وسیع باشد؛ یعنی نوعی به آغوش کشیدن شادانۀ خویشتنی مدنی و عظیم، نه تقلیل به خویشتنی درونی و متفکر. این یعنی نوعی جهش به سوی روح جمعی امریکایی و این کار با کفش های کتانی صورت می پذیرد.

همه چیز با والت ویتمن شروع می شود. وقتی قدم زنندگانِ شاعرِ پاریسیِ هم عصر او قدم می زدند تا همه چیز را به باد انتقاد بگیرند و صحنه را کالبدشکافی کنند و زیر تابش چراغ های خیابان جمجمه ای را بیابند؛ ویتمن قدم می زد تا همه چیز را در خود جذب کند، بفهمد چه خبر است و زندگی شهری را درست دریابد. ویتمن به ما می گوید که پیاده روی در نیویورک به او «روحی غنی» می دهد و «هزار چهرۀ جاویدان» به او می بخشد. ویتمن همیشه از میانِ شهر قدم می زند. او از پیاده روی های خود می گوید: «بروکلین با تمام تپه هایش از آنِ من است» و «من نیز در خیابان های جزیرۀ منهتن راه رفتم و در آب های اطرافش آب تنی کردم». مصراع آخرْ حاوی نکته ای دربارۀ وضعیت آب ها در آن زمان است. قدم زنی در خیابان ها و رسیدن به هادسن: این ها تفریح های ویتمن است. او به دنبال بینشی درونِ ذهنِ خود نیست؛ بلکه در پی اتصال است: «جمعیت منهتن، با همسرایان موسیقی پرسروصدای خود/چهره ها و چشمان منهتن که تا ابد برای من اند.» این نشان می دهد که او به جز بلوارها، به اتوبوس و قایق و پل هم علاقه دارد و نیویورک برایش همان قدر مانند بروکلین است که منهتن، و نیز قایق اوست که آن ها را متصل می کند.

پرسه زدن بازنمودی از شک گرایی است؛ اما آراسته و مرتب و فقط گاه گاهی متعهدانه

کتاب قدم زنی در شهر10 (1951) نوشتۀ آلفرد کازین، به شدت متأثر از ویتمن است. این کتاب همچنان بهترین اثری است که دربارۀ پیاده روی در نیویورک نوشته شده و سرتاسر آن، دربارۀ رفتن به جایی است. کازینْ پیاده روی را به عنوان استعاره ای از بلندپروازی و فرار به کار می گیرد؛ کتاب او، مطالعه ای است دربارۀ اینکه چگونه کودکانِ بلندپرواز می توانند با پای پیاده ترقی کنند، در حالی که سرزمین ها درست در آن سوی پل هستند. او همواره در حال پیاده روی بود؛ چون داشت از بروکلین خارج می شد و پول تاکسی نداشت. می توانست سوار مترو شود: این را ماس هارت در «پردۀ اول» دربارۀ استفاده از مترو می گوید. اما کازین پیاده روی را ترجیح می دهد؛ چون مترو یکی از چیزهای اصلی ای است که او از آن فراری است. وقتی هارت از بروکلین فرار کرد، تاکسی گرفت. در آن راستا، آثار موفق تئاترِ برودوی کمک بیشتری نسبت به مقالات پارتیزان ریویو می کردند.

ویتمن به همه جا قدم می زد، اما کازین رو به جلو قدم برمی داشت. او با هر گام به سمتِ مکانی می رود. وقتی به سمت بروکلین برمی گردد، برای این است که ببیند چقدر راه رفته است. اگر کسی اهل خیال پردازی باشد، می گوید ارواح قدم زنندگان قدیم در باغ میدان مدیسن او را به حرکت درمی آوردند. شاید هم به زبانی بی پرده تر بگوید: همان بلندپروازی و موفقیتی که برای وستن، شرط بندی ساده ای در کافه را به شغلی برای همۀ عمر تبدیل کرد، به رؤیاهای این نویسندۀ جوان نیز سرایت می کند. حتی وقتی راهی که در آن پیاده روی می کنید، مسیر بیضی شکل است که شما را به خانه بازمی گرداند، اگر قرار نباشد جلو بزنید، پیاده روی موضوعیتی ندارد.

اما هم در اثر کازین و هم در ویتمن، لحظه ای می یابیم که آن ها از فرصت ناب قدم زدن در نیویورک لذت می برند؛ کازین این را نوعی پیاده روی می خوانَد که «حسی شاد، اما غالبا مبهم و هیجانی» فراهم می کند. هنگام پیاده روی در نیویورک، هرقدر مسیرهای متفاوتی را پیاده طی کنیم، باز هم همواره امید داریم زندگی شهری مان که به طور منظم شبکه بندی شده را غیرقابل پیش بینی سازیم. جایی می رویم که پاهایمان ما را می کشاند. اتوبوس ها مسیرهای خاص دارند و متروها برنامۀ حرکت خاص؛ اما فردِ پیاده هرجا دلش بخواهد می رود.

برای مدتی طولانی در دهۀ 1980، ظاهرا هیچ کاری نمی کردم جز اینکه در شهر پیاده روی کنم. چندین تکنولوژی جدید در این راه یاور من بود؛ مثلا اولین دوران بزرگ از کفش های کتانی مدرن که حتی افرادِ دارای کفِ پای صاف را نیز قادر ساخت تا روی چیزی نرم و بالش مانند قدم بردارند. سپس واکمن ها وارد عرصه شدند و هر گام از مسیر را برایتان مانند فیلمی از خودتان کردند. دورۀ اولین پرسه زنی ها میان ظهور دو چیز رقم خورد: نخست، چراغ های گازی در خیابان که گردش بیست وچهارساعته را در شهر ممکن ساخت و دوم، اتومبیل ها که شهر را مجددا پرسروصدا کردند. به همین ترتیب پیاده روی در دهۀ 1980 نیز بین این دو اختراع قرار گرفت: واکمن که ناگهان سروصدای اتومبیل ها را خنثی کرد و تلفن همراه که به جای آرامش باجه های تلفن، گوش به زنگیِ همیشگی و دیوانه وار ما را جایگزین کرد.

می شد همه جا پیاده روی کرد. تمام روز شنبه، تمام روز یکشنبه در محله های پایین منهتن قدم می زدم. تفاوت های معماری و اجتماعی میان تریبکا11 و سوهو12 و ایست ویلج13 و بسیاری مناطق مجاور دیگر در آن زمان واضح، روشن و گویا بودند: ساختمان های چدنی که سایه شان بر کارخانه های قدیمی کارتن های تخم مرغ و کاغذ می افتاد و در میان آن ها پارک های کوچک سه بر و دوست داشتنی و با رفتن به سمت شرق، آپارتمان های نگهداری از فقرا که به تازگی نقاشان آن ها را طلب کرده بودند. یکشنبه صبح به راه می افتادم و تمام روز را راه می رفتم. همان حس هیجان مبهم کازین به من دست می داد: حس نوعی رهاییِ بادآورده، طوری که قبل از آن هیچ گاه حس نکرده بودم و بعد از آن نیز هیچ گاه حس نکردم. سوهو در دهۀ هشتاد بهترین مکان برای پیاده روی بود. این محل نه تنها از لحاظ معماری زیبا بود، بلکه اتفاقا ترکیبی زیبا هم داشت: پیاده روها چراغانی بودند؛ گوی هایی شیشه ای که سنگ فرش های آهنی را تزیین می کردند تا نور را به زیرزمین هایی بیاورند که همچنان کار می کردند؛ کسب وکارهای پیشگام همانقدر شیک و از هم دور بودند که سنگ ها در یک باغچۀ ژاپنی. به این ها اضافه کنید: رستورانی تک اتاقه با منویی که بیرونش نصب شده بود، محله ای از کسب وکارهای قدیمی، یک مغازۀ ساندویچی، یک اغذیه فروشی برای تمام محله. هنگام سپیده دم، می توان گفت از آتشی به آتشِ دیگر راه می رفتید و در میان آتش ها تاریکی ای جذاب وجود داشت.

پیاده رویِ بچه ها آغاز می شود و پیاده رویِ ما پایان می یابد

برگردیم به سوهو. خیابان ها شلوغ و پیاده روهای شیشه ای اکثرا آسفالت هستند. فضای کمی برای پیاده روی بینِ خریداران وجود دارد. پیاده روی برای لذت در شهرها یک دل مشغولی برای جوانان است. فقط تعداد بسیار انگشت شماری از افراد مسنِ سرزنده در شهرها پیاده روی طولانی می کنند. چیزی که در طول زمان تغییر می کند، فقط شهر نیست؛ فردی بیست و چند ساله حالا هم در بروکلینِ وسیع و پر از تپه پیاده می رود و دربارۀ آن می نویسد. چیزی که تغییر می کند، ماییم. ما بیرونِ خانه قدم می زنیم تا تجربه مان از شهر را غیرقابل پیش بینی کنیم؛ آنگاه زندگی وارد می شود تا ما را غیرقابل پیش بینی کند. کودکان عمده ترین عوامل غیرقابل پیش بینی شدن زندگی هستند. آن ها نیاز به پیاده روی را از بین می برند. دور آن ها می چرخیم تا همان اثر هیجان غیرمنتظره را به دست آوریم. پیاده رویِ آن ها آغاز می شود و پیاده رویِ ما پایان می یابد.

مردم برای پیاده روی ساخته شده اند؛ اما ما زیاد در آن مهارت نداریم. کمرها و قوزهایمان همچون وزیران ستیزه جویِ کابینه ابتدا اعتراض می کنند و سپس استعفا می دهند. شاید به همین دلیل است که تحول پیاده روی در یک عمر، همان الگوی بداقبالانۀ ورزش قدیمی و فراموش شدۀ آمریکایی را طی می کند. همچون وستن با پیاده روی آغاز می کنیم و هر جا دلمان می خواهد، می رویم. سپس دوره گرد می شویم. اطراف کودکان مان یا در یکی از پیست های سالنی چرخ می زنیم. بعد از آن مانند دن اولیری در ایرلند، به زیارت می رویم، شکست می خوریم و سرانجام بی حرکت می شویم. با درد پا، یک جا می نشینیم و همان جا می مانیم. آنگاه حتی سلول هایمان هم برایمان غیرمنتظره می شوند و در تکثیر، شکست هایی می خورند که اثرش را روی پوست مان نشان می دهد. سپس ابتدا با پاهایمان اتاق را ترک می کنیم؛ به این امید که سر یا دست کسی دیگر ما را به خاطر داشته باشد. اگر درونِ آن عالی ترین دفتر ثبتِ انسان که همه چیز داخلش تلنبار شده، یعنی مغزمان، اتفاقی نیفتد و اندیشه ای جرقه نزند، آن وقت می توانیم بگوییم پیاده روی منحصرا مخصوص پرنده هاست.

نویسنده: آدام گوپنیک
ترجمه: علیرضا شفیعی نسب

پی نوشت ها:

* این مطلب در تاریخ 1 سپتامبر 2014 با عنوان Heaven’s Gaits در وب سایت نیویورکر منتشر شده است.
* آدام گوپنیک از سال 1936، نویسندۀ هیئت تحریریۀ نیویورکر بوده است. او در دوران کار خود در این مجله، از خارج از کشور، داستان، طنز، بررسی کتاب، نمایه و مقالات گزارشی نوشته است.

[1] Matthew Algeo
[2] هوانورد امریکایی که در مدت حدود 33 ساعت، با هواپیمایی یک موتوره، مسیر اقیانوس اطلس را طی کرد و در بورژۀ پاریس فرود آمد.
[3] اولین سیاه پوستی که نه در لیگ سیاه پوستان، بلکه در مسابقات حرفه ای بیس بال شرکت کرد.
[4] Barnum’s Roman Hippodrome
[5] گیاهی گرمسیری که در منطقۀ شمال غربی امریکای جنوبی رشد می کند و منشأ تهیۀ کوکایین است.
[6] بازیکن سابق بیس بال حرفه ای
[7] مسابقات دربی تخریب نوعی مسابقات اتومبیل رانی بودند که برای اولین بار در امریکا راه افتادند. در این مسابقات رانندگان اتومبیل هایشان را به عمد به یکدیگر می کوبند. آخرین اتومبیلی که همچنان از کار نیافتاده باشد، برندۀ مسابقه خواهد بود.
[8] Frederick Gros
[9] flaneur
[10] A Walker in the City
[11] Tribeca محله ای مرفه نشین در منهتن، شهر نیویورک است.
[12] SoHo سوهو: نام محله ای در محلهٔ منهتن، واقع در شهر نیویورک، در ایالات متحده آمریکا است. سوهو در اواسط قرن نوزدهم یک منطقهٔ سرزندهٔ تئاتر و خرید و حتی خانهٔ بسیاری از زنان بدکاره بود.
[13] East Village: ایست ویلج محله ای است در بخش منهتنِ نیویورک سیتی.

« دنیای سفر » این نوشته را از « ترجمان » آورده است. واکاوی، پی گیری، نگارش و آفرینش، شایسته سپاسگزاری است.
جاباما

دیدگاه شما

CAPTCHA
این سوال برای تشخیص اسپم نبودن می باشد.
7 + 6 =
این سوال برای تشخیص اسپم نبودن می باشد.
1