سید محمد بهشتی:

موزه، آشنایی که ما را از گمگشتگی نجات می دهد

23 آبان 1394 - 11:50 dsfr.ir/zj9hf

موزه، آشنایی که ما را از گمگشتگی نجات می دهد
uupload.ir
موزه ماشین های تاریخی تهران

معمولا در مواجهه با اشیای روزمره ای که دیگر کاربردی ندارد یا اصطلاحا «به دردی نمی خورد» ناخودآگاه می گوییم «جایش در موزه است». اگر مفهوم موزه را درست بشناسیم این جمله از روی جهل است چرا که موزه محل تلنبار چیزهای به درد نخور نیست.

لیکن از وجهی دیگر این تصور نسبت به موزه در کنه اش تصور صحیح و ای بسا حکیمانه ای است چراکه موزه جای نگهداری چیزهایی است که دردی از «روزمرّگی» دوا نمی کند، یعنی موزه دردهای «پایدار» و «غیر روزمره» را دوا می کند و به همین خاطر هر آن چیز که از حیز انتفاع روزمره اش خارج شده تازه این ظرفیت را پیدا می کند که به موزه بیاید.

معمولا نگاه کارکردی و روزمره به موضوعات ما را از انس با آن ها محروم می کند، بسیار کم پیش می آید که بتوانیم به ابزار و آلات روزمره زندگی نگاهی غیر روزمره داشته باشیم و به عکس حیف مان می آید به چیزهایی که تحت عنوان یادگاری و هدیه دریافت می کنیم، نگاهی کارکردی داشته باشیم و معمولا از آن ها در موزه ذهن و دل مان مراقبت می کنیم تا گه گاه چیزهایی را به یادمان بیاورد.

به این معنی همه ما موزه های کوچکی در خانه و حتی در ذهن داریم که از آن چیزهایی که برای مان واجد ارزش است و مرور زمان چیزی از ارزشش نمی کاهد، نگهداری کنیم. اما خوب است به این فکر کنیم که چه چیزی در این موزه های خانگی و خصوصی و عمومی هست که واجد ارزش حفاظت است و آن دردی که موزه دوا می کند، چیست.

همه ما در کودکی تجربه گمگشتگی داشته ایم. وقتی گم می شویم مستاصلیم و دچار ترس و اضطراب می شویم و احساس می کنیم در تاریکی به سر می بریم و همه چیز علیه ما و تهدید کننده است. حالتی که بر ما غلبه کرده است حالتی از «ناپایداری» است و مدام در پی پیدا کردن دستاویزی «سرگردانیم»؛ چیزی که حسی از ثبات و امنیت به ما دهد. طبیعتا وقتی ناگهان آشنایی می بینیم گویی آن دستاویز را پیدا و احساس می کنیم حالا به اتکای او و در واقع با مرکزیت او می توانیم بقیه محیط را نیز بشناسیم و در واقع «پیدا شویم».

دیدن یک آشنا کافی است که به تدریج احساس تزلزل و ناپایداری جای خود را به ثبات و آرامش دهد. دوباره احساس می کنیم از تاریکی به روشنایی آمده ایم و همه چیز سر جای خودش قرار گرفته است. برای همین همیشه داشتن یادگارهایی از گذشته که ما را به یاد خویشتن مان بیندازد به ما حسی از آرامش و ثبات و پایداری می دهد. وقتی هیچ چیز در اطراف ما رنگی از سابقه مشترک نداشته باشد یا اصطلاحا چیزی را «به جا نیاوریم» احساس ناپایداری می کنیم؛ بیماران مبتلا به آلزایمر حاد معمولا گرفتار همین حالت اضطراب دایمی می شوند، از همه چیز واهمه دارند و مدام به دنبال چهره آشنایی هستند که با اتکای به او قدری احساس پایداری و آرامش کنند. در واقع «به جا آوردن» یک موضوع کمک می کند که به تدریج در نسبت با آن موضوع، بقیه جاها و چیزها را نیز به جا آوریم. موزه آن جایی است که محمل یادآوری است و به احساس پایداری آدمی و جامعه کمک می کند.

ارزش و اهمیت حقیقی موزه را جوامعی که پایدارترند، بهتر درک می کنند؛ جوامع ناپایداری که دردشان «درد روزمرگی» و رساندن امروز به فرداست از دیگر جوامع به موزه نیاز بیشتری دارند ولی متاسفانه این نیاز را کمتر حس می کنند. در چنین جوامعی اگر موزه ای هم پدید می آید معمولا از حقیقت موزه دور است؛ یعنی موزه در جوامع ناپایدار و سرگشته است که انبار اشیای قدیمی و به دردنخور تصور می شود.

اگر جامعه ناپایدار طبیبان دلسوزی داشته باشد حتما ایجاد موزه را برای رساندن جامعه به پایداری پیشنهاد می کنند. لیکن جامعه ما گویا از خیر طبیبان گذشته است و خودش شروع به درمان خودش کرده است. بدنه جامعه ایران خودش رفته رفته احساس نیاز به ایجاد موزه کرده است برای همین می بینیم که موزه های خصوصی رفته رفته دارند حضور پررنگ تری پیدا می کنند. در جامعه ما احساس نیاز به موزه نشانه تقاضای رسیدن به پایداری است و این علامت بهبود است.

دیدگاه شما

CAPTCHA
این سوال برای تشخیص اسپم نبودن می باشد.
11 + 5 =
این سوال برای تشخیص اسپم نبودن می باشد.
1